کودتا

...صداي فرياد ملكتاج از تمام منفذهاي درِ سلول به داخل هجوم مي‌آورد. بنا كردم توي سلول دويدن و بالا و پايين پريدن. آرام نشدم. دستم را محكم گاز گرفتم. شير آب را باز كردم. گوشه‌اي مچاله شدم. گوش‌هايم را محكم گرفتم و آرزو كردم چيزي نشنوم. ولي مي‌شنيدم.صداي ضربه‌هاي شلاقي كه به تن ملكتاج مي‌خورد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد. درد را بيشتر از وقتي كه خودم كتك مي‌خوردم حس مي‌كردم.شروع كردم به دادكشيدن. دادكشيدم:"آآآآآآآآآآآآآآ..." اما باز هم صداي ملكتاج را مي‌شنيدم كه از پشت در فرياد مي‌زد:"ديگه نمي‌تونم.محسن! به دادم برس!" آن فريادها دلم را ريش مي‌كرد، بااين‌حال چهره‌ي آقاي مصدق لحظه‌اي از ذهنم بيرون نمي‌رفت. وقتي صداي نخراشيده‌اي از پشت در سلول گفت:"لباسشو در بيارين." و صداي ضجه‌ي ملكتاج به گوش رسيد،سرم را چندبار محكم به ديوار كوبيدم. كاش مي‌مردم،يا دست‌كم بيهوش مي‌شدم. اما نه مردم، نه بيهوش شدم. سرم كه درد گرفت، صداي ملكتاج را رساتر و وحشتناكتر از پيش مي‌شنيدم. قولي كه به آقاي مصدق داده بودم، يك لحظه از يادم نمي‌رفت. فرياد زدم:"خدايا! چه كار كنم؟" گوش‌هايم را گرفتم. سرم را دوباره به ديوار كوبيدم.فرياد زدم:" من مصاحبه نمي‌كنم، من مصاحبه نمي‌كنم،من مصاحبه..." صداي استغاثه‌ي ملكتاج در سلول مي‌پيچيد:" محسن! محسن! محسن!..." ملكتاج داشت توي پستوي خانه مي‌خنديد. پوست لطيفش، اندام ظريفش، صورت قشنگش، چشم‌هاي درشتش ... طاقت نياوردم. رفتم پا به در كوبيدم و التماس كردم:"هر كاري بخواين مي‌كنم! زنمو ول كنين!" پشت در زانو زدم و صورتم را با دست‌هايم پوشاندم و فرياد كشيدم:"هركاري بگين مي‌كنم! زنمو ول كنين! زنمو ول كنين!"
مصاحبه‌گر راديو پرسيد:"تصميم آقاي مصدق چه بود
؟
" دكتر نون كه سرش به‌خاطرآن‌كه آن را محكم به ديوار كوبيده بود شكسته و باندپيچي شده بود، از جواب دادن طفره رفت. مصاحبه‌گر راديو سؤالش را با قاطعيت بيشتري تكرار كرد: "تصميم آقاي مصدق چه بود؟
" بغض گلويم را گرفته بود. مي‌دانستم اگر دهانم را باز كنم اشكم سرازير مي‌شود. مي‌ترسيدم حرف نزنم و بلايي سر ملكتاج بياورند. با چشم‌هاي پر از اشك جواب دادم: "ايجاد اخلال و آشوب و ناامني در كشور. نابود كردن اقتصاد به نفع دشمن و به ضرر ملت. سرسپردگي به اجانب و خيانت به دستاوردهاي اميران ارتش ، توهين به ذات اقدس همايوني. شورش عليه سلطنت و بي‌ثبات كردن اوضاع سياسي. ايجاد درگيري و متزلزل كردن استقلال مملكت..."

شب آزادي، ملكتاج آمد كنار دكتر نون كه اندوهگين و تكيده توي درگاه اتاق خواب ايستاده بود. گونه‌اش را بوسيد و گفت:" تو چطور نفهميدي كه اون صدا، صداي من نبود؟!"...*


*پاره هایی از رمان "دکتر نون، زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" اثر شهرام رحیمیان.

عشق در تابستان




عشق ؟
هروقت سردمان شد
می توانیم در اولین خط نوشته هامان
با مشتی هیمه ی خشک، آتشی روشن کنیم،
تا صبح کنارش بنشینیم
و به درختِ زیبای گمشده مان فکر کنیم
                                             و حتا به دنبالش بگردیم
من اکنون کنار آتشی نشسته ام
و به درخت گم شده ام فکر می کنم
شب به نیمه رسیده است
                            و من هنوز
                                       در ابتدای اولین کوچه
                                                             کنار اولین درخت ایستاده ام
او می خواند
             و در آوازش خورشید و باران را یکجا می خواهد
می گرید
          و از گریه هایش من به لرزه می افتم
اما آیا او
           همان درخت گمشده ی من است؟

خودم را گول می زنم
یقین دارم که خودم را گول می زنم
هرگز!
و این را بالجاجت تکرار می کنم
هرگز!
هرگز این درخت گمشده ی من نبوده است
درست مثل زمانی که تو تشنه ای
و کسی از تو می پرسد: تشنه ای ؟
و تو از روی لجاجت می گویی: ابدا...ابدا...
                                                ابدا
                                                     ابدا
کمی جابجا می شوم
در دنیای کنار آتش،
                    کوچه ها بی شمارند و درختان هم
من در حالی که از شدت سرما می لرزم
به خودم می گویم:
آن نبود
          این هم نیست
                              و گمان نکنم که آن یکی باشد
نه!
من هرگز آن درخت را ندیده ام
و این را با لجاجت تکرار می کنم
هرگز!
هرگز!
هرگز او را ندیده ام

حال آنکه،آوازهایم عطر سایه ی او را دارند
حال آنکه،لحظات بی شماری را در او خیره نگاه کرده ام* -------------------------------------------------------
*برگرفته از کتاب "من و نازی"حسین پناهی

----------------------------------------------------------------
متنی درباره حسین پناهی نوشتم با عنوان "خداحافظ الیوتِ تنها" که خلاصه ای از آن در روزنامه ابتکار 17مرداد در صفحه گزارش به چاپ رسید
 

تنها

هیچ کلینیکی جوابگو نیست

روانپزشک، جوابم می کند

آدم های عاقل

جواب سلامم را نمی دهند

انگار خداوند دیوانه ام آفریده

چاره ای نیست

با تنهایی کنار می آیم



شعری از فروغ فرخزاد

پرنده گفت: "چه بوئی، چه آفتابی،آه

"بهار آمده است

"و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"


پرنده از لب ایوان

پرید،مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت


پرنده روی هوا

و برفراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد


پرنده    آه، فقط یک پرنده بود.

                                    

ای ایران ایران، دور از دامان پاکت دست دگران، بدگهران  

در مملکتی که هفده نفر از بهترین فرزندانش برای حقوق اولیه انسانی‌شان مجبور به اعتصاب غذا باشند،

کشوری که در حضور معاون دادستان از زندانی هتک حرمت می‌شود،

سرزمینی که ماموران اطلاعاتیش در پاسخ به یک اعتراض ساده زندانیان را تهدید به کهریزکی کردن اوین می‌کنند؛

خب دور از ذهن نباید باشد آن‌که برای گوهری تابان شدن ایران، خون‌دل‌ها خورده تاب نیاورد و برود...

محمد نوری درگذشت، ما ماندیم و جمع دگران، بدگهران...

پ.ن: ضمن عرض تسلیت به اهالی دل، عنوان و کل مطالب این پست برگرفته از وبلاگ "تلخ،مثل عسل"می باشد که لینکش در پیوندهای وبلاگم هست. می خواستم در غم رفتن محمد نوری چیزی بنویسم، دیدم به آن زیبایی و موجزی که آنجا نوشته شده است، از من برنمیاید.همان را کپی کردم. با سپاس فراوان از صاحب وبلاگ وزین"تلخ،مثل عسل"

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب...

امروز رفتم امام زاده طاهر کرج، دور تادور مزار شاملو پر از مامورهای نیروی انتظامی بود بی ادب و گستاخ، اصلن نمی ذاشتند هیچ تجمعی شکل بگیره... زنی هم جزو مامورین بود که خیلی  پاچه می گرفت تا از راه رسیدم بهم گفت خانم برو واینستا بهش گفتم من تازه اومدم گفت بشین فاتحه بخون و زود برو! نشستم و زیر لب برای شاملو درددل کردم دلم گرفته بود از نظامی شدن مملکتم که زنه داد کشید:پاشو برو دیگه چقدر فاتحه می خونی! عکسای شاملو رو که با خودم برده بودم روی سنگ کوچک قبرش گذاشتم،بلندشدم و بهش گفتم: استاد شعر ایران، یعنی حق یه مراسم ساده را هم نداره...نذاشت حرفم تموم بشه گفت: تو برو خانم سر و وضعتو درست کن، روسریتو درست کن بعدش استاد استاد کن! گفتم:شما خیلی عصبانی هستی خانم! داد زد: تو هنوز عصبانیت منو ندیدی!... و بعد سگ های محافظش من را از اونجا دور کردند.باتوم و اسلحه داشتند از مردم فیلم می گرفتند هی بی سیم می زدند و منتظر دستور بودند فکر می کردند به میدون جهاد حق علیه باطل اومدند! زیر لب به خودم دلداری دادم: "دورگردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور!"
مردم گوشه و کنار ناراحت و دلشکسته و پراکنده یکی یکی ناامید می شدند و می رفتند نزدیک غروب بود که یه عده از دوستداران شاملو همدیگر را  گوشه ی دیگر قبرستان نزدیک صحن امام زاده پیدا کردیم همانجا جمع شدیم و نشستیم به شعر خوانی چند نفر ساز زدند چند نفر آواز خوندند "مرغ سحر ناله سر کن" را همه با هم خوندیم"همراه شو عزیز" را خوندیم هر کسی شعر ی از خودش یا از اشعار شاملو را با صدای بلند دکلمه می کرد  عکس شاملو را که ظاهرن اجانب از قبر دورش کرده بودند مردم آوردند همون گوشه قبرستون با پارچه سبز و سیاه تزئینش کردند.جمع صمیمی بود خوب که هوا تاریک شد "یه شب مهتاب" را زمزمه کردیم و رفتیم کنار مزارش، سگ ها به خانه هایشان برگشته بودند و شاملو با آغوش باز پذیرای ما بود عکس و گل ها  را دوباره روی سنگ قبرش گذاشتیم  یکی روی کاغذی نوشته بود: "روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیداخواهیم کرد ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است"  یکی گندم روی مزارش پاشیده بود  یکی شمع روشن می کرد یکی صدای شاملو توی گوشی موبایلش بود، جای همه ی دوستانی که نبودند خالی، توی اون سکوت و تاریکی،زیر نور شمع، کنار سنگ کوچک و غریب قبرش، چه لذتی داشت گوش دادن به صدای بی نظیرش. دیگه حدود 10شب بود که دل کندیم و با چشم های گریان اما امیدوار از هم خداحافظی کردیم. از برگزاری مراسم اصلی که جلوگیری کردند و همه را پراکنده کردند اما ما ماندیم و مراسم کوچک خودجوش و صمیمی مان را در تاریکی برگزار کردیم اگر چه اصلن در شان شاملوی بزرگ نبود اما بازم خوشحالم که در سکوت محض به خانه باز نگشتیم

انسان ، دشواری وظیفه است

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.


سالروز رقصان گذشتن بامداد شاعر را به همه ی دوستداران ادبیات این سرزمین، تسلیت می گویم گرچه هیچ چیز سیاه چاله ی فقدانش را پر نخواهد کرد اما به گمان من او با کلماتش زنده است کلماتی که هنوز پس از گذشت ده سال از رفتنش تازه و جاندار در آثارش می درخشند و تاریکه و باریکه راه انسان تنها و سرگردان را روشن می سازد.

در آستانه دهمين سالمرگ احمد شاملو  ،کانون نويسندگان ايران بيانيه ای منتشر کرده است که با اين جملات آغاز می شود: «يک دهه از سکوت سرشار از ناگفته‌های شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ايران، می‌گذرد؛ شاعری که عشق مضمون اصلی آثار اوست، سراينده‌ی ستايش‌گرِ عشق به انسان، آزادی و عدالت اجتماعی. شاعری که هماره ستيز بی‌امان با آزادی‌کُشی،‌ اختناق و سرکوب جوهره‌ی کلام اوست… » کانون نويسندگان در اين بيانيه گفته است که در سالمرگ اين شاعر به همراه علاقمندان به شعر، بر مزار شاعر گرد خواهند آمد تا ياد او را بزرگ بدارند. اين مراسم در بيشتر سال ها با ممانعت روبرو شده با اين حال تعداد زيادی از جوانان همچنان در سالمرگ اين شاعر مدرن ايران بر آرامگاهش گرد آمده اند.   روح بلندش شاد و آزاد

 متن کامل شعر ریبا و بی نظیر"در آستانه"ی شاملو را در ادامه مطلب آورده ام.می خوانمش دوباره و تکرارم آرزوست.

ادامه نوشته