عشق در تابستان
عشق ؟
هروقت سردمان شد
می توانیم در اولین خط نوشته هامان
با مشتی هیمه ی خشک، آتشی روشن کنیم،
تا صبح کنارش بنشینیم
و به درختِ زیبای گمشده مان فکر کنیم
و حتا به دنبالش بگردیم
من اکنون کنار آتشی نشسته ام
و به درخت گم شده ام فکر می کنم
شب به نیمه رسیده است
و من هنوز
در ابتدای اولین کوچه
کنار اولین درخت ایستاده ام
او می خواند
و در آوازش خورشید و باران را یکجا می خواهد
می گرید
و از گریه هایش من به لرزه می افتم
اما آیا او
همان درخت گمشده ی من است؟
خودم را گول می زنم
یقین دارم که خودم را گول می زنم
هرگز!
و این را بالجاجت تکرار می کنم
هرگز!
هرگز این درخت گمشده ی من نبوده است
درست مثل زمانی که تو تشنه ای
و کسی از تو می پرسد: تشنه ای ؟
و تو از روی لجاجت می گویی: ابدا...ابدا...
ابدا
ابدا
کمی جابجا می شوم
در دنیای کنار آتش،
کوچه ها بی شمارند و درختان هم
من در حالی که از شدت سرما می لرزم
به خودم می گویم:
کمی جابجا می شوم
در دنیای کنار آتش،
کوچه ها بی شمارند و درختان هم
من در حالی که از شدت سرما می لرزم
به خودم می گویم:
آن نبود
این هم نیست
و گمان نکنم که آن یکی باشد
نه!
این هم نیست
و گمان نکنم که آن یکی باشد
نه!
من هرگز آن درخت را ندیده ام
و این را با لجاجت تکرار می کنم
هرگز!
هرگز!
هرگز او را ندیده ام
و این را با لجاجت تکرار می کنم
هرگز!
هرگز!
هرگز او را ندیده ام
حال آنکه،آوازهایم عطر سایه ی او را دارند
حال آنکه،لحظات بی شماری را در او خیره نگاه کرده ام* -------------------------------------------------------
*برگرفته از کتاب "من و نازی"حسین پناهی
----------------------------------------------------------------
*برگرفته از کتاب "من و نازی"حسین پناهی
----------------------------------------------------------------
متنی درباره حسین پناهی نوشتم با عنوان "خداحافظ الیوتِ تنها" که خلاصه ای از آن در روزنامه ابتکار 17مرداد در صفحه گزارش به چاپ رسید
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۹ ق.ظ توسط سارا سرايي
|