حالا که باز آمده‌ام بازمانده‌ای اینجا هست؟

 

درسی که شاعر از بهار آموخت*

بازخوانی نخستین شعر از کتاب "ملاح خیابان ها" اثر شمس لنگرودی:

این شعر، با یک هشدار آغاز می شود - هشدار فانی بودن:
"خلاصه بهاری دیگر / بی حضور تو / از راه میرسد..."
اما از آنجا که این هشدار، با مژده ی رسیدن بهار همراه است، بیشتر تلنگری حکیمانه است تا هشداری سیاه.
به این ترتیب از همان ابتدای شعر با درهم آمیختگی عناصر مثبت و منفی روبروییم و این روند تا پایان شعر حفظ می شود.
"و آن چه که زیبا نیست، زندگی نیست/ روزگار است"
شاعر، زیبایی های زندگی را به نیلوفری تشبیه میکند روییده بر مرداب نازیبای روزگار. می توان در این عمر کوتاه، به نیلوفر بودن خود شادمان بود و یا به خاطر روییدن بر مردابه ی جهان، تمام عمر در غم و حسرت فرو رفت.
در بند بند شعر، بر دو واقعیت تاکید می شود: اول، محدود و موقتی بودن عناصرمثبت و دوم، بیکرانه بودن عناصر منفی:
"سقفی دارد شادکامی،کف ناکامی ناپدید است" / "سقفی دارد بهار، کف یخبندان ها ناپدید است" /"سقفی دارد راستی، کف ناراستی ناپدید است" / "سقفی دارد روشنی، کرانه ی تاریکی ناپدید است" /"سقفی دارد زندگی، کف نیستی ناپدید است".
شاعر با آوردن این قطعات هم آوا در پایان هربند، هم فرم زیبایی به اثرش بخشیده است و هم به لحاظ محتوایی نشان می دهد که رسیدن به عناصر مثبت با برخاستن، بالا رفتن و اوج گرفتن ممکن است و باید قدر این سقف های محدود را دانست.
انتخاب واژه ی "کف" برای بدی ها در برابر واژه ی "سقف" برای خوبی ها، بسیار هوشمندانه و دقیق است. وقتی کف و کرانه ی بدی ها ناپدید است یعنی عناصر منفی با افتادن، سقوط، فرورفتن و غرق شدن همراهند و باید مراقب این سیاه چاله های عمیق بود.
شاعر تاکید می کند که زندگی، روند طبیعی خود را طی می کند بی آن که تقصیری داشته باشد یا برای چگونه بودن، تصمیمی گرفته باشد:
"هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد.../ نمی شود آب ها را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت"
"بهار، بهار است؛ برسر سبزکردن شاخه ها نیست/
برف، برف است؛ هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد/ برگ را به تمنا نمی شود از ریزش باز داشت"
سپس نتیجه می گیرد که واقعیت های تغییرناپذیر را باید رضایتمندانه پذیرفت و با روند طبیعی آنها هماهنگ و همسفر شد و از داشته ها و نحوه ی بودن خود، شادمان باید بود:
"به رود بودن خود شادمان می توان بود"
"با فصل های سال، همسفر شو"
"به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود"
"به نیلوفر بودن خود شادمانیم"
این نوع رویکرد، یادآور فلسفه ی رواقی است که به جای تغییر دنیای بیرون، دعوت می کند به تغییر دنیای درون و بهبود دیدگاه درونی خویش.
با تمرکز بر حسرت، به همان سیاه چاله های ترسناک، سقوط می کنیم:
"اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی/ به حسرت زنده رود، زنده نمی شود رود"
راهکار شاعر برای رهایی از حسرت آنچه می خواهیم و نداریم، توجه به داراییهای هرچند اندک و موقتی خود در مدت زمان محدود عمر است:
"خاکت را زیر و رو کن/ ریشه و خاکی مباد که نمانده باشد"
تلاش برای گسترش عناصرمثبتی که هنوز وجود دارند، تمرکز بر آنها و قدردانی شان، پیش از آنکه نابود شوند:
"دستی برای نوازش/ و زانویی برای رسیدن اگر مانده است/ با خود مهربان باش"
تاکید بر کامل نبودن انسان و دعوت به واقع بینی به جای کمال گرایی. باید بتوان خود و دیگران را بخشید و عاشقانه زندگی کرد چرا که هر یک از ما برای ادامه ی حیات، به همین وجود ناقص خود و وجود ناقص دیگران نیازمندیم:
" اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من/ دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم/ با خود مهربان باش/ نبودم اگر نبودی/ دروغ تو را/ خار تشنه ی کاکتوسی می بینم/ که پرندگان مهیبت را دور میکند/ به پرنده ی کوچک پناه می دهد."
با پذیرش شادمانه ی کاستی های تغییرناپذیری که در وجود خود، در دیگری و در جهان هست، می توان این عمر کوتاه حباب وار را مانند یک جشن باشکوه، چراغانی ساخت. در بند زیبایی از شعر، با تصویرسازی های درخشان، می خوانیم :
"ای ماه شقه شقه! صبور باش/ چه ها که ندیده ئی/ چه ها که نخواهی شنید/ ما التیام زخمهای تو را برسینه ی مجروحت باز می شناسیم/ ماه لکه لکه! / مثل حبابی بر دریا بدرخش و/ با آسمان خالی خود شادمان باش/ جشنواره ی آب است زندگی/ چراغانی رودها که به دریاها می رسند/ زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها..."
ماه و دریا که در اینجا دو عنصر مثبت و روشن هستند، هردو زخم خورده و مجروحند. شاعر، پس از همدلی با این دردمندان طبیعی، آنها را به صبوری دعوت می کند؛ به تلاش برای درخشیدن و شادمانه بودن در کنار هم، با وجود همه ی سختی هایی که ناگزیر است.
بهارهای زیادی بی حضور ما فرا خواهد رسید. حالا که بهار از راه می رسد و ما هنوز زنده ایم، بیایید به جای تمرکز بر مرداب، از نیلوفربودن خود شاد باشیم.
"نیلوفران مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود، شادمانیم"

----------------------

*یادداشتی از سارا سرایی. منتشر شده در روزنامه ی "همدلی" 27 اسفند94

هفت سین

سال نود و چهار/ سال نود و سه/ سال نود و دو/ سال نود و یک/ سال نود / سال هشتاد و نه/ سال هشتاد و هشت/

هفت سین ام را چیده ام/ چشم انتظار سالی نو/ چشم می چرخانم در سالهایی که گذشت/

به یاد می آورم/ به یاد می آورم/ به یاد می آورم/ به یاد می آورم / به یاد می آورم/ به یاد می آورم/ به یاد می آورم...

                                                        سارا سرایی

 

بهار مبارک

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

دوستان عزیزم 

سال هزار و سیصد و نود و پنجتان مبارک

 

دلم برای خودم تنگ شده... خود فراموش شده ام...

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل... آدمیت مرد...

سالروز شهادت میرزاده ی عشقی آزادمرد شاعر و متفکر و محقق سی و یک ساله ی ایرانی تسلیت باد.

عشقی شهید شد ز جهان نا امید رفت...

نوروز مبارک

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

به شادی رخ گل، بیخ غم ز دل برکن

دیگه حالم بد نیست

حالا حالم خوبه

آدمی موجود عجیبیه

از خودشم سردر نمیاره

چرا بد میشه تا حد مرگ؟ چرا خوب میشه تا حد زندگی؟

چون آدمک زنجیر بر دست و پایم... از پنجه ی تقدیر من کی رهایم؟

درددل

می دونی؟ اینجا یه جورایی از فیس بوک امن تره انگار. خونگی تره. دنج تره. پس بذار اینجا بنویسم که چقدر حالم بده... چقدر دارم هی پیر میشم... چقدر گاهی دلم می خواد خودمو خلاص کنم... چقدر از تنهایی که همه ی آدما دچارشن و منم دچارشم به ستوه اومدم... چقدر افسرده و بیمار شده ام ... چقدر زندگی را دوست ندارم...

لطفن کسی این متن را جدی نگیره و نگرانم نشه...

ترانه ی ماه اسفند

اسفند هم دارد از راه می رسد. روی آتش نشسته اسفند، بالا و پایین می پرد  در انتظار بهار.

بالا و پایین بپر اسفندک قلبم. سرخ شو آرام آرام . اما برای سوختن هنوز زود است. یک ماه تا بهار باقی ست

طاقت بیاور شیطانک محزونم.  ذره ذره امیدت را خرج کن

زمان را ثانیه بدان عزیزکم، نه ساعت و سال

انتظار بکش آهسته آهسته

آرامشت را از ملال برحذر بدار، هیجانت را از سوختن

آرام اوج بگیر، تا  کله پایت نکنند، سراشیبی های تند بازگشت

 فتیله را کمی پایین بکش اسفندک قلبم!

 ثانیه به ثانیه به بهار بیاندیش.