امروز رفتم امام زاده طاهر کرج، دور تادور مزار شاملو پر از مامورهای نیروی انتظامی بود بی ادب و گستاخ، اصلن نمی ذاشتند هیچ تجمعی شکل بگیره... زنی هم جزو مامورین بود که خیلی  پاچه می گرفت تا از راه رسیدم بهم گفت خانم برو واینستا بهش گفتم من تازه اومدم گفت بشین فاتحه بخون و زود برو! نشستم و زیر لب برای شاملو درددل کردم دلم گرفته بود از نظامی شدن مملکتم که زنه داد کشید:پاشو برو دیگه چقدر فاتحه می خونی! عکسای شاملو رو که با خودم برده بودم روی سنگ کوچک قبرش گذاشتم،بلندشدم و بهش گفتم: استاد شعر ایران، یعنی حق یه مراسم ساده را هم نداره...نذاشت حرفم تموم بشه گفت: تو برو خانم سر و وضعتو درست کن، روسریتو درست کن بعدش استاد استاد کن! گفتم:شما خیلی عصبانی هستی خانم! داد زد: تو هنوز عصبانیت منو ندیدی!... و بعد سگ های محافظش من را از اونجا دور کردند.باتوم و اسلحه داشتند از مردم فیلم می گرفتند هی بی سیم می زدند و منتظر دستور بودند فکر می کردند به میدون جهاد حق علیه باطل اومدند! زیر لب به خودم دلداری دادم: "دورگردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور!"
مردم گوشه و کنار ناراحت و دلشکسته و پراکنده یکی یکی ناامید می شدند و می رفتند نزدیک غروب بود که یه عده از دوستداران شاملو همدیگر را  گوشه ی دیگر قبرستان نزدیک صحن امام زاده پیدا کردیم همانجا جمع شدیم و نشستیم به شعر خوانی چند نفر ساز زدند چند نفر آواز خوندند "مرغ سحر ناله سر کن" را همه با هم خوندیم"همراه شو عزیز" را خوندیم هر کسی شعر ی از خودش یا از اشعار شاملو را با صدای بلند دکلمه می کرد  عکس شاملو را که ظاهرن اجانب از قبر دورش کرده بودند مردم آوردند همون گوشه قبرستون با پارچه سبز و سیاه تزئینش کردند.جمع صمیمی بود خوب که هوا تاریک شد "یه شب مهتاب" را زمزمه کردیم و رفتیم کنار مزارش، سگ ها به خانه هایشان برگشته بودند و شاملو با آغوش باز پذیرای ما بود عکس و گل ها  را دوباره روی سنگ قبرش گذاشتیم  یکی روی کاغذی نوشته بود: "روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیداخواهیم کرد ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است"  یکی گندم روی مزارش پاشیده بود  یکی شمع روشن می کرد یکی صدای شاملو توی گوشی موبایلش بود، جای همه ی دوستانی که نبودند خالی، توی اون سکوت و تاریکی،زیر نور شمع، کنار سنگ کوچک و غریب قبرش، چه لذتی داشت گوش دادن به صدای بی نظیرش. دیگه حدود 10شب بود که دل کندیم و با چشم های گریان اما امیدوار از هم خداحافظی کردیم. از برگزاری مراسم اصلی که جلوگیری کردند و همه را پراکنده کردند اما ما ماندیم و مراسم کوچک خودجوش و صمیمی مان را در تاریکی برگزار کردیم اگر چه اصلن در شان شاملوی بزرگ نبود اما بازم خوشحالم که در سکوت محض به خانه باز نگشتیم