شعری از فروغ فرخزاد
پرنده گفت: "چه بوئی، چه آفتابی،آه
"بهار آمده است
"و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"
پرنده از لب ایوان
پرید،مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و برفراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه، فقط یک پرنده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۹ ب.ظ توسط سارا سرايي