در حسرت رستگاری

گره می خورم به ابر،

                            سقطم می کند.


به ماه، به آفتاب،

                 حلقه ی زردشان را

                                          به نوبت پس می گیرند.


گره می خورم به خدا،

                            سخن نمی گوید

                                                می میرد در کلام نیچه.


می چسبم به آغوش زمینی ات،

                                                  سنگسار می شوم.


همیشه روی خاک،بهتر از زیر خاک است*

از مردن می ترسم. از اینکه نمی دونم بعدش چی می شه. از اینکه باعث می شه فرصتمون تموم بشه

مثل سوت آخر بازی می مونه. اگه خوب بازی کرده باشی برات خوشاینده. اما وای به حال وقتی که منتظر یه فرصتی برای عوض کردن نتیجه به نفع خودت. و این مرگ، این سوت آخر بازی، بهت می گه: باختی! تموم شد!

اون که می گفت:"هرگز از مرگ نهراسیده ام" شاملو بود. من می هراسم و متنفرم از بوی کافور، پارچه های سیاه و شیون همسایه ها...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

*جمله ای از استاد عالیقدرم محمد شمس لنگرودی/ص142کتاب تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران. نشر ثالث

----------------------------------------------------------------------------------------------

**دوازدهم تیر سالروز ترور آزادمرد روشنفکر ،شاعر شهید،میرزاده عشقی بر آزادگان تسلیت باد.فقط سی و یک سالش بود که کشتنش وگرنه شاعر بزرگی می شد همینطور که مبارز بزرگی بود...حیف شد.

فقدان

سکوت آب می تواند

خشکی باشد و فریاد عطش.

سکوت گندم می تواند

گرسنه گی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط .

همچنان که سکوت آفتاب

ظلمات است .

اما سکوت آدمی

فقدان جهان و خداست

غریو را  تصویر کن! /  احمد شاملو




این روزها کمتر لبخند می زنم.

می ترسم فراموشم شود.

باید در آیینه تمرین کنم!

مسافر

پشت سرت آب می پاشم

با اشک هایم 

اما تو نیستی

هرگز نبوده ای

تا نباشی که معنا ندارد رفتنت

اشک هایم کم

بغضم زیاد می شود.

لبخندهای مشکوک

دیروز در محل خانه شاعران ایران جلسه ی پرسش و پاسخ در باره شعر امروز بود با حضور استاد محمد شمس لنگرودی عزیز، جای همه ی دوستان شاعر و اهل ادبیات که حضور نداشتند،خالی، بسیار صمیمی و پر بار بود. شمس با همان لحن صمیمی و شوخ طبعی خاص خودش گفت: " ما دو تا کتاب دادیم برای آقای ارشاد، یکیشو اجازه دادند: رسم کردن دست های تو ،یکیشم اجازه ندادند. هنوزا بعدن حتمن اجازه می دن بنام: صبح آفتابی تان به خیر، گرگ برفی"

همه اینها را گفتم تا شعری از آن کتاب مجوز نگرفته که جناب بهاء الدین مرشدی لطف کرده اند و آن را در وبلاگ جناب شمس گذاشته اند را اینجا بگذارم تا در لذت خوانشش شریک شویم:

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است مونالیزا!‌

همه‌مان بار داریم

و نمی‌دانیم 

در دل‌مان چیست

همه آویزانیم

و چشم به راه خریدارانیم

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است

چه کنیم،

خالق‌مان

داوینچی نبود.