در سوگِ دل آرا
"... من دل آرا دارابی، 20 ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است
که با رنگها و فرمها و واژهها از خودم دفاع میکنم. این نقاشیها
سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگها مرا به زندگی بازم گردانند. از
پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشیهایم آمدهاید سلام و خیرمقدم
میگویم." / نمایشگاه نقاشی دلارا در تهران1380
سحرگاه یازدهم اردیبهشت سال گذشته دختری هنرمند (دل آرا دارابی) را برای اتهام اثبات نشده ی قتل، پس از شش سال تحمل حبس، از زندان بیرون
کشیدند و بی آنکه حکم صادر شده به خودش، وکیلش و خانواده اش اعلام شده باشد، در اقدامی شتابزده و غیرقانونی طناب دار را به گردنش انداختند تا زودتر از شر این پرونده ی کشدار و شاکی سمجش راحت شوند!این است نهایت انصاف قاضیان و رعایت بی عیب و نقص قوانین!!!!!!!دل آرا اتهامش قتل نفسه
الان شش ساله ناحق توی حبسه
دلش می خواد بیاد بیرون دوباره
با ریتم شاد آزادی برقصه
الان شش ساله ناحق توی حبسه
دلش می خواد بیاد بیرون دوباره
با ریتم شاد آزادی برقصه
ولی بومای نقاشیش سیاهه
آخه رنگای جورواجور گناهه
هنر،بغضش؛ هنر، قلبش شکسته
هنر می گه: دل آرا بی گناهه
صدای چکشِ قاضی فریبه
"خدا از محکمه راضی" فریبه
ببین از اولِ بازی دروغه
ببین تا آخر بازی فریبه
تو یک صبح دل انگیز بهاری
نه راه چاره نه راه فراری
کشیدن از توی زندون آوردن
بهش گفتن: دیگه فرصت نداری
تن ناز و طناب و چوبه ی دار
دلِ وحشت زده، کابوسِ بیدار
پدر کو ! مادرم کو! کو وکیلم!
تو خلوت کشتنش انگار نه انگار
دل آرا دخترِ بیست و سه ساله
به جایی رفت که برگشتش محاله
زمستونا می رن برفا می شن آب
تمومِ روسیاهیش به زغاله
---------------------------------
از ترانه ی "برای دل آرا" / منیره حسین نژاد

بیشتر شواهد دال بر این بود که دل آرا فقط شریک جرم در قتل غیر عمد بوده و نه مجرم آن هم در شرایطی که 17 سال بیشتر نداشت و هنوز به سن قانونی 18 سالگی نرسیده بود.توسط دوست پسرش اغفال شده و با او به خانه ی پیرزن ثروتمندی از اقوام دل آرا رفتند تا با دستبرد به آنجا مقدمات ازدواجشان را فراهم کنند که پیرزن متوجه می شود، پسر به پیرزن حمله می کند و او را به قتل می رساند و فرار می کند.دل آرا سراسیمه به خانه می رود و دست به دامن پدر و مادرش می شود و پدر که از ابتدا با این ازدواج مخالف بود به پلیس اطلاع می دهد دل آرا دستگیر و زندانی می شود و آن پسر هم تحت تعقیب قرار می گیرد. آزادی دل آرا مشروط به رضایت خانواده ی مقتول است که همه شان رضایت می دهندبجز یکی از پسران آن پیرزن که بعد از شش سال پیگیری وکیل مدافع دل آرا و التماس خانواده اش از آن پسر، شرط می گذارد که اگر دل آرا نامه ای بنویسد و در آن قتل را به گردن بگیرد و اظهار ندامت و طلب بخشش کند، رضایت خواهد داد اما تا زمانی که اتهامش را رد کند رضایتی در کار نیست، دل آرا آن نامه را نوشت و همه منتظر رضایت بودند که بدون اطلاع وکیلش و خانواده اش و حتا بدون اطلاع خود دل آرا ناگهان سحرگاه 11 اردیبهشت 1388 او را به پای چوبه ی دار آوردند و همان پسر که با فریب نامه ی دروغین اعتراف را از دل آرا گرفته بود، بی رحمانه طناب را به گردن دل آرایی که اکنون بیست و سه ساله بود، انداخت. لحظاتی پس از انجام این مراسم شیطانی پنهان، با خانواده اش تماس گرفتند برای تحویل جنازه ی دخترشان! آنها به سرعت و دستپاچه هنگامی رسیدند که آمبولانس حامل جنازه ی دل آرا مقابل چشمانشان از درب بزرگ آهنی بیرون آمد..
و هنوز نقاشی های دل آرا بر دیوار های زندان، در حسرت عدالت گریه می کنند...در جایی خواندم:"اگر قرار بود که حکم اعدام، اجتماع بهتر و امنتری برایمان بوجود بیاورد، چرا امروز در این جا هستیم؟."
"کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار می بود"
+ نوشته شده در شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۶ ب.ظ توسط سارا سرايي
|