عصرِعظمت های غول آسای عمارت ها / و دروغ... / عصری که شرم و حق / حساب اش جداست، / و عشق / سو ء تفاهمی است / که با "متاسف ام" گفتنی فراموش می شود... / عصر کثیف ترین دندان ها / در خنده ای / و مستاصل ترین ناله ها / در نومیدی. / عصری که دست ها سرنوشت را نمی سازد / و اراده / به جایی ت نمی رساند... / عصر پشت و رو ، / که ژنرال ها، درسته می میرند / بی آن که ککی حتی / گزیده باشدشان / و مردان متنفر از جنگ / با سینه ای دریده / و پوستی / که به کیسه های انباشته از سرب می ماند / عصری که مردان دانش / اندوه و پلشتی را / با موشک ها / به اعماق خدا می فرستند. / و نان شبانه ی فرزندان خود را / از سربازخانه ها / گدایی می کنند / و زندان ها انباشته از مغز هایی ست / که اونیفورم ها را وهنی به شمار آورده اند / چرا که رسالت انسان / هرگز این نبوده است / هرگز این نبوده است! / عصر توهین آمیزی که آدمی / مرده ای ست / با اندک فرصتی از برای جان کندن / و به شایستگی های خویش / از همه ی افق ها / دور تر است...

احمد شاملو/آیدا:درخت و خنجر و خاطره/گزینه هایی از شبانه4