چه حيف!
ميخواهم عشق بورزم شعر بگويم خانه ام را به سليقهي خودم بچينم تا در آن چاي بنوشم كتاب بخوانم فيلم ببينم فكر كنم بنويسم ميخواهم پردههاي خانه را بكشم نور بيايد برف ببارد باران تماشاكنم ميخواهم به خيابان بروم قدم بزنم لباس بخرم نفس بكشم ميخواهم زندگي كنم اگر مرگ - اين ناگزير پير كه هرگز نميميرد - دست از سر لحظههايم و انتخابهايم بردارد.ميخواهم زندگي كنم...
مرگ شاعري ديگر فرارسيد و او در 42 سالگي زمين را به مقصدي نامعلوم ترك كرد مرگش سوار بر مركب وحشي سرطان از پنجرهي بيمارستان به تنش هجوم آورد و شهرام شيدايي زير آن سمضربههاي بيرحم جان داد.
"و حالا در میان یک قبریم با استخوانهایمان و صدای کودکانهای كه با استخوانهايش بازي ميكند " شهرام شيدايي/خنديدن در خانهاي كه ميسوخت

خداحافظ شاعرِ"آتشي براي آتشي ديگر" كه من شيمبورسكا را با "آدمها روي پل" با تو شناختم و چه حيف شد كه ديگر نميتواني بنويسي. و چه حيف ميشود هرگاه كه شاعري ميميرد. و چه حيف ميشود هرگاه كه انساني ميميرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۲ ب.ظ توسط سارا سرايي
|