:تصادف
تصادف كرديم مسافران ِ پژوِ بابا بوديم از مهموني ِ حميد و امام رضا برميگشتيم كه يه اتوبوس شركت واحد پيچيد جلومون . و ما باهاش تصادف كرديم !
جلوبنديِ ماشينمون داغون شد من ميلرزيدم و گريه ميكردم مامانم ناله ميكرد بابا فشارش رفته بود بالا و شكه بود مرضيه سرش بالا بود و با دستش بينيش رُ گرفته بود و از درد مي پيچيد سروش سريع پياده شد و زود به اوضاع مسلط شد برامون آب آورد دستم چقدر ميلرزيد ! سروش و مرضيه گفتن به حميد زنگ بزنيم من با گوشيم شماره گرفتم موبايلش جواب نداد به خونش زنگ زدم نميدونم چرا ولي گوشي را دادم مرضيه حرف بزنه گفت : حميد! ما تصادف كرديم ! گفتم : بگو چارراه هدايتيم . حميد با پرايدش اومد دنبال ما . ما رُ برد خونه خودش برگشت پيش بابا و سروش . نماز شكر خوندم . دست و پا و قفسه سينم درد ميكرد،مچ پا و بینی مرضيه درد ميكرد، گردن و پهلوي مامان درد ميكرد . آدم تا تصادف نكنه ، كلمهي "اتفاق در لحظه "را نميتونه كامل درك و لمس كنه . درست زماني كه فكر ميكني ماشين وا ميسته،ماشين وانميسته و تصادف ميشه! يه ضربهي محكم ! و تو هنوز باورت نميشه كه تصادف كردي ! و تصادف همينه ! به همين سادگي! يه لحظهي تلخ كه سريعتر از لحظه ست و كند تر از تلخ ! يه لحظهي باور نكردني كه روال و روند معمول ِ لحظههاي پي در پي رونده را ميشكنه و حك ميشه، و تندي و كنديش حفظ ميشه . خدا براي هيچكس نخواد . تصادف بي رحمه و خيلي جدّي ! مشهد/فروردين1388