"آفتاب را دوست دارم

به خاطرِ پيراهن تو بر بند رخت .

باران را

كه مي‌بارد بر چترِ تو .

و چون تو نماز خوانده‌اي

من خداپرست شده‌ام !"

-------------------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت : ( بعضي شعرها  بر حافظه‌ حك مي‌شوند اما متاسفانه در حفظ نام افراد ، حافظه‌‌ي تنبلي دارم ، اين شعر زيبا را ده دوازده سالي‌ست كه زمزمه مي‌كنم اما نام شاعرش را از ياد برده‌ام . اگر دوستان ميشناسندش، دريغ نكنند !  و يا آن شعري كه در آن : چهار خواهر در يك فانوس دريايي زندگي مي‌كردند ، يكي ماهي خوشرنگي بود، يكي  قويي  زيبا ،يكي بره‌اي سر به راه و چهارمين خواهر، گرگ بود . . . . _چقدر اين  شعرِ ترجمه شده را دوست داشته‌ام . و چه حيف كه جز تصويرِ ناقصي از  روايت و محتواي  شعر ، چيزي در ذهنم نميابم اما به گمانم آن كشف شاعرانه و منظور شعر را درك كرده‌ام . نمي‌دانم ! چه دنياي پيچيده‌ايست دنياي ذهن . _  يادم مي‌آيد كه هر چهارخواهر به جواني كه هر روز غروب در درياچه شنا مي‌كرد ، عاشق بودند، ماهي : برايش از كشتي‌هاي غرق‌شده در اعماق ، گنج‌ها ي گرانبها به ارمغان مي‌آورد ، قو : داستان‌ها ي دريا  را براي  جوان حكايت مي‌كرد‌، بره : سادگي و سربه‌راهي‌اش‌را به‌او هديه مي‌داد. اما گرگ مي‌دويد ، گرگ همچنان در ميان چمن‌زارها مي‌دويد و چشم‌هايش در آفتاب غروب مي‌درخشيد . گرگ : تنها برق نگاهش را به جوان داد. و اكنون سال‌هاست سه خواهر هر روز غروب در كنار فانوس دريايي چشم‌انتظار جواني هستند كه او را گرگ خورده‌است . . .! اگر دوستی سرنخي از شاعر، مترجم يا خود شعر، به دستم دهد ، ممنون خواهم شد . يادم مي‌آيد ده سال پيش در يك روزنامه خواندمش . چه دنياي عجيبي‌ست دنياي ذهن ! )