من هم متهم می کنم

نقد، جوهر روشنفکری و راه برون رفت از بن بست هاست که هرچند تلخ و تند باشد،باز هم نقبی ست به سوی حقیقت. این گفت و گو که توسط محمد ( الیاس ) محقق نیشابوری با حمید محرمیان معلم (مدیر داخلی مجله ارغنون )صورت گرفته، گرچه پرسش های زیادی را بی پاسخ می گذارد ، اما دست کم تلاشی است برای آغاز مبحثی که تا بدین زمان چندان به جد مورد توجه واقع نشده است. در مورد میزان موفقیت باید خوانندگان داوری کنند،درج این گفتگو تنها زمینه ای فراهم می کند برای طرح دیدگاه ها و چالش اندیشه ها. به امید تداوم این بحث،شما را به خواندن پاره هایی از این گفت و گوی جذاب دعوت می کنیم:

- آیا در ایران رویگردانی از عقلانیت سبب گرایش به قدرت و ظهور عرفان به عنوان جنبه استتیک فرهنگ بوده است؟
: نه! جامعه ایرانی هیچ گاه عقلانی نبوده است تا از آن رو گرداند . در دوران مشروطیت می توان این را نشان داد که حتا از عقل ابزاری هم زیاد بهره نبرده است به جز در یک سری آدم هایی که می توان آنها را تکنو کرات بوروکرات های نیمچه مدرن خواند . مانند امیرکبیر ، قائم مقام ، عباس میرزا ، امین الضرب ، حسین قلی خان هدایت ، اعتمادالسلطنه و...در اینجا آن چیزی که همیشه وجود داشته تفکر اسطوره ای است . یعنی تفکری که همیشه دایره ای حرکت می کند ، تفکری که همیشه می داند فرضاً اگر امروز این چراغ روشن نشده ، بالاخره دو روز دیگر روشن می شود .

- یعنی به دنبال چرایی وعلت یابی نیست ؟
به هیچ وجه! به این دلیل که عرفان به او می گوید همه چیز تویی ، جهان تویی ، حتا در نوع وحدت وجودی اش به او می گوید : خدا هم تویی. پس وقتی همه چیز من هستم ، نیازی نیست حرکت کنم . تا قرن ها نه چینی ها نه هندی ها از حال هم خبر نداشتند . یعنی هر دو فکر می کردند تنها امپراتوری های روی زمین اند و اگر ایرانی ها خبر داشتند ، نه به دلیل خرد یا عقلانی بودنشان ، بلکه به دلیل قرار گرفتن شان بر سر چهار راه تاخت و تاز فاتحین مختلف بود . بنا براین چه بخواهیم و چه نخواهیم و گذشته از ارزش سنجی و اینگونه مسائل ، دنیا نه تنها کشف غرب ، بلکه به قول ادوارد سعید ، ساخته غرب است . یعنی همین الان ما داریم درباره ی سنتی صحبت می کنیم که غرب آن را به ما معرفی کرده است . چنانکه شاهنامه ، مثنوی معنوی ، نظامی گنجه ای و... را غربی ها اصلاح کرد ه اند.
حتا صادق هدایت ( که هواداران عقب مانده اش از او یک بت بی معنا ساخته اند) را هم غرب به ما معرفی کرد که بزرگ است و نبوغ دارد و البته همینطور هم هست. با این شرایط نمی دانم چگونه از سنت صحبت کنم. شما سیاه را در تقابل با سبز می سنجید و قرمز را در مقایسه با زرد می شناسید ، ولی موقعی که می بینیم دیالکتیکی مخرب میان سنت و مدرنیته برقرار شده که هر لحظه این یکی ، دیگری را به نحو شدیدتر و شنیع تری بازتولید می کند ، نمی دانم از کدام سنت می توانم صحبت کنم و از کدام مدرنیته. بگذارید از دو نفر در دوره قاجار صحبت کنم : یکی تقی رفعت که تا حد زیادی به روشنفکری نزدیک شد ، اما نهایتاً ایدئولوژی راهش را بست. او به یک سری محافظه کاران فرهنگی و سیاسی و ادبی که اغلب اوقات یک فرد همه این فنون را با خود داشت ، مثل ملک الشعرای بهار ، شدیداً اعتراض کرد که (نقل به مضمون) ما جوانان خسته از سعدی و حافظ در این دوره انتباه دیگر از پیچ و خم زلف یار خسته شدیم . دیگر بحث از غزل نکنید . به ما معنای حیات را یاد بدهید ( خود من هم دیگر دارم خفه می شوم از اسم و شعر حافظ و عطار و امثالهم ) . این معنای حیات را یاد دادن فی الواقع به این معنا است که او می خواهد بفهمد من به عنوان یک من خود آگاه در کجای جهان ایستاده ایم . یعنی یک آدم مبارز سوسیالیست ( تقی رفعت سوسیالیست بود و در جوانی در همان سی و دو سالگی خود کشی کرد) وقتی می گوید به من معنای حیات را بیاموزید ، این معنای حیات چه چیزی می تواند باشد به جز اوضاع فعلی جهان که او با سفری که به فرنگ کرده و با کتاب هایی که خوانده تصویری از آن را ارائه می دهد ، ولی در جایی که زندگی می کند آنها را نمی بیند . اواخر دوره ناصری که نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی شدید حاکم می شود بر محیط منور الفکری ایران...

- و این تا کی ادامه دارد؟
: تا همین الان . این اسکیزوفرنی اینگونه است که طرف آباء و اجدادش یکسره مالک و ارباب بوده اند و خود او با همین خوی مالکین پرچم سرخ به دست می گیرد . در کلان شهر فرنگی هم زندگی می کند و نقد فرهنگ غرب را هم می نویسد. نمونه اش آقای شایگان. آسیا در برابر غرب نمونه عالی یک اسکیزوفرنی فرهنگی است . در خدمت و خیانت روشنفکران هم همینطور. آقای آل احمد دارد از بدی سانسور و بی شرمانه بودن آن صحبت می کند . بعد نقل قولی از امام در فیضیه می آورد که ایشان در آنجا سخنرانی کرده بودند . آن سخنرانی مشهور یکباره یک قسمت را سانسور می کند و می گوید: اینجایش بوی آخوندی می داد، قطع کردم. اگر این اسکیزوفرنی نیست، پس چیست؟ سعید امامی وقتی به میان دانشجویان می رفت ، صحبت هایی می کرد که از صد تا اصلاح طلب هم اصلاح طلبانه تر بود، ولی از آن طرف کارد را توی سینه افراد می چرخاند. این اسکیزوفرنی اگر نیست ، چه اسمی می توان روی آن گذاشت ؟ و خواهش می کنم این اسکیزوفرنی را به خاطربسپارید ، چون یکی از مسائلی که ما تا گلو در آن فرو رفته ایم همین اسکیزوفرنی است . یعنی حرف وعمل مان به هیچ وجه مطابقتی با هم ندارد . البته در همه جای دنیا حرف تا عمل درصدی با هم تفاوت دارند ، اما در ایران گاهی مطلقاً از هم جدایند .

- تبیینی که شما از روشنفکر ایرانی می کنید ، این سوال را به ذهن متبادر می کند که اساساً ماهیت روشنفکر ایرانی چیست؟
:در ایران همه از دم منور الفکر ند.

- این را به طنز می گویید؟
:ابداً من طنز نمی گویم ، بلکه خود وضعیت طنز آلود است.

- ودر مورد ویژگی روشنفکری ایرانی؟
:روشنفکر ایرانی هیچ تفاوتی با خاقان بن خاقان ندارد. یعنی اگر گلشیری که بنده ارادتمند داستان های ایشان هستم یا شاملو که برخی از شعرهای ایشان را با اینکه از حفظ هستم ، بارها و بارها از رو می خوانم ، به قدرت می رسید ، مطمئن باشید اولین نفری را که احتمالاً گردن می زد ، خود من بودم. به خاطر همین حرف ها . هیچ کس بر نگشت بگوید و به روی خودش هم نیاورد که هنگامی که شاملو جریان فردوسی را علم کرد ، کفگیرش به ته دیگ خورده است . می خواست که باز هم اسمش بر سر زبان ها باشد. ماجرایی را علم کرد و متخصص این جور کارها بود.

- رابطه میان روشنفکری و ایدئولوژی را چگونه می بینید؟
:در ساده ترین حالت ، ایدئولوژی یک حالت روانی است که عبارت است از گره خوردن فرد و ایده اش . یعنی وقتی فرد خودش و ایده اش را یکی دید ،ایدئولوژی به وجود آمده است و در این رهگذر ،هر اطلاع ،هر آگاهی که به دست می آورد به قول مارکس آگاهی کاذب است. این ریشه ای ترین تعریفی است که می شود از ایدئولوژی ارائه داد. ایدئولوژی دو سر دارد،یکی سر در گذشته که می خواهد پاسدار ونگهدار سنت های گذشته و فعلی باشد و از سوی دیگر از یوتوپیا سر در می آورد،یعنی آینده ای که ایدئولوژی نوید آن را می دهد. اصولاً آدم ایدئولوژیک، فردی اسکیزوفرنی است . به این جهت گفتم آنان که در ایران به روشنفکر مشهورند از دم و بی استثناء دچار اسکیزوفرنی فرهنگی هستند. و اولین کسی که در ایران این امر را فهمید ،صادق هدایت بود. یعنی تنها روشنفکری که به معنای واقعی کلمه در ایران وجود داشته است. او بود که نخستین بار از موضعی کاملاً آزاد علیه تمامی سنت ها و قدرت های وابسته به آن سنت ها اعتراض کرد. شما به بوف کور نگاه کنید ، به تقابل زن اثیری و لکاته. زن اثیری نماد ایده های ناب گذشته است و لکاته همان یوتوپیای تحقق یافته است. شازده احتجاب گلشیری هم دقیقاً تقلید همین مضمون است ، بنا بر این باید به هوش هدایت آفرین گفت.

- به نظر شما مهمترین اتهام روشنفکران ایرانی چیست؟
:ابتدا باز هم باید یادآوری کنم چیزی به اسم روشنفکر یا روشنفکری در ایران وجود ندارد( به جز همان دو استثناء و حتماً همه خودشان را یکی از آن دو نفر می دانند.)...یکی از بدترین اتهامات وارده این است که روشنفکران ایرانی با تملق گفتن به مردم و اینکه شما چنین و چنان هستید ، پوپولاریزم را نهادینه کرده اند و مضحک اینجاست اینها که در میان جمع مردم را سرور خود می دانند ، در خلوت چنان با تفرعن جواب سلام افراد را می دهد که دست تمام مدیران باهوش ما را از پشت بسته اند و اصلاً ملتی که جرات دفاع از 20میلیون رای خود را ندارد و شاعرانش را می کشند و باز هم جرات اعتراض را ندارند ، چرا باید مورد تمجید قرار بگیرند ؟ آقایان عاشق «توده ها» و «خلق» و «دولت» از کدام حماسه ی بزرگ آنها تجلیل می کنند؟ (ماجرای جنگ بحث دیگری دارد.) آیا گفتن کور کورانه ی «مرده زنده باد ، زنده مرده باد» بهترین دلیل برای این نیست که باید بخش عظیمی از این جماعت را به باد تمسخر و ناسزا گرفت؟ واقعیت این است که چپ عقب مانده ما از یک سو و ساز و کارهای قدرت از سوی دیگر ، نانشان با حمایت توده های گیج تامین می شوند.
اتهام دیگر این نوع روشنفکران آن است که عمیقاً دچار بی سوادی نظری وعملی حاد هستند و چنان کم هوشند که هنوز هم بسیاری از آن ها جانشان برای آدم کش هایی مثل لنین واستالین و مائو و تروتسکی و امثال اینها در می رود ، در حالی که گاه بسیاری از اینها حتا یک مقاله از خود مارکس نخوانده اند . دیگر از مرید ومراد بازی اینها نمی گویم که تهوع آور است .از همه مضحک تر این است که باهوش ترین اینها نه فهم و شعور تاریخی دارد و نه فهم اجتماعی . همین است که این موجوداتی که حتا افلاطون را هم نخوانده اند ، با ترجمه های دلخراششان چسبیده اند به دم «دریدا» «لاکان» و«لیوتار»و احمقانه تر اینکه به همان ترجمه های جن زده هم قانع نیستند و درباره ی نشانه شناسی و ساخت گرایی و...«تالیف» هم می فرمایند.

این اردک ها هزار سال دیگر هم نمی فهمند که پروژه مدرنیسم در خود غرب همچنان در حال تعلیق مانده ... آن وقت در این حال روشنفکر ایرانی با پررویی ناشی از بی سوادی ، پست مدرنیسم را هم پشت سر می گذارد و کیف می کند. روشنفکر ایرانی از مشروطیت تا به حال هنوز نفهمیده است که نمی توان هم آزاد و نقاد بود و هم ایدئولوژیک و باز این را هم نمی داند که ...

{ در اینجا ناگهان آقای محرمیان معلم ضبط را خاموش کرد}

- این سکوت ناگهانی و قطع مصاحبه را باید به چه معنایی بگیریم؟
:
همه ی این حرفها درست یا نادرست بی فایده است و شدیداً احساس دلقکی می کنم . در جایی که هنوز استبداد آسیایی با خونمان عجین شده ، در شرایطی که با وجود اینکه می گویند ارج و قرب یک اهل دانش از هزار سال عبادت بیشتر است ، در جایی که خداوند به قلم سوگند می خورد ، اما در عمل ارج یک نویسنده و محقق از یک عمله هم کمتر است و تمام اهل تحقیق و اهل قلم گرسنه و در به در هستند و فقر وفساد بیداد می کند ، همه ی اینها حرف مفت است ... ببخشید واقعاً خسته ام و با این بیماری که دارم ، می خواهم سر به تن من و مسائل روشنفکری نباشد ...

- و آخرین حرف؟
:به قول شاملو: " برنامه طلوع خورشید لغو شده است." ...

در سوگِ دل آرا

"... من دل آرا دارابی، 20 ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگ‌ها و فرم‌ها و واژه‌ها از خودم دفاع می‌کنم. این نقاشی‌ها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگ‌ها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشی‌هایم آمده‌اید سلام و خیرمقدم می‌گویم." / نمایشگاه نقاشی دلارا در تهران1380
سحرگاه یازدهم اردیبهشت سال گذشته دختری هنرمند (دل آرا دارابی) را برای اتهام اثبات نشده ی قتل، پس از شش سال تحمل حبس، از زندان بیرون کشیدند و بی آنکه حکم صادر شده به خودش، وکیلش و خانواده اش اعلام شده باشد، در اقدامی شتابزده و غیرقانونی طناب دار را به گردنش انداختند تا زودتر از شر این پرونده ی کشدار و شاکی سمجش راحت شوند!
این است نهایت انصاف قاضیان و رعایت بی عیب و نقص قوانین!!!!!!!دل آرا اتهامش قتل نفسه
الان شش ساله ناحق توی حبسه
دلش می خواد بیاد بیرون دوباره
با ریتم شاد آزادی برقصه

ولی بومای نقاشیش سیاهه
آخه رنگای جورواجور گناهه
هنر،بغضش؛ هنر، قلبش شکسته
هنر می گه: دل آرا بی گناهه

صدای چکشِ قاضی فریبه
"خدا از محکمه راضی" فریبه
ببین از اولِ بازی دروغه
ببین تا آخر بازی فریبه

تو یک صبح دل انگیز بهاری
نه راه چاره نه راه فراری
کشیدن از توی زندون آوردن
بهش گفتن: دیگه فرصت نداری

تن ناز و طناب و چوبه ی دار
دلِ وحشت زده، کابوسِ بیدار
پدر کو ! مادرم کو! کو وکیلم!
تو خلوت کشتنش انگار نه انگار

دل آرا دخترِ بیست و سه ساله
به جایی رفت که برگشتش محاله
زمستونا می رن برفا می شن آب

تمومِ روسیاهیش به زغاله
---------------------------------

از ترانه ی "برای دل آرا" / منیره حسین نژاد


بیشتر شواهد دال بر این بود که دل آرا فقط شریک جرم در قتل غیر عمد بوده و نه مجرم آن هم در شرایطی که 17 سال بیشتر نداشت و هنوز به سن قانونی 18 سالگی نرسیده بود.توسط دوست پسرش اغفال شده و با او به خانه ی پیرزن ثروتمندی از اقوام دل آرا رفتند تا با دستبرد به آنجا مقدمات ازدواجشان را فراهم کنند که پیرزن متوجه می شود، پسر به پیرزن حمله می کند و او را به قتل می رساند و فرار می کند.دل آرا سراسیمه به خانه می رود و دست به دامن پدر و مادرش می شود و پدر که از ابتدا با این ازدواج مخالف بود به پلیس اطلاع می دهد دل آرا دستگیر و زندانی می شود و آن پسر هم تحت تعقیب قرار می گیرد. آزادی دل آرا مشروط به رضایت خانواده ی مقتول است که همه شان رضایت می دهندبجز یکی از پسران آن پیرزن که بعد از شش سال پیگیری وکیل مدافع دل آرا و التماس خانواده اش از آن پسر، شرط می گذارد که اگر دل آرا نامه ای بنویسد و در آن قتل را به گردن بگیرد و اظهار ندامت و طلب بخشش کند، رضایت خواهد داد اما تا زمانی که اتهامش را رد کند رضایتی در کار نیست، دل آرا آن نامه را نوشت و همه منتظر رضایت بودند که بدون اطلاع وکیلش و خانواده اش و حتا بدون اطلاع خود دل آرا ناگهان سحرگاه 11 اردیبهشت 1388 او را به پای چوبه ی دار آوردند و همان پسر که با فریب نامه ی دروغین اعتراف را از دل آرا گرفته بود، بی رحمانه طناب را به گردن دل آرایی که اکنون بیست و سه ساله بود، انداخت. لحظاتی پس از انجام این مراسم شیطانی پنهان، با خانواده اش تماس گرفتند برای تحویل جنازه ی دخترشان! آنها به سرعت و دستپاچه هنگامی رسیدند که آمبولانس حامل جنازه ی دل آرا مقابل چشمانشان از درب بزرگ آهنی بیرون آمد..
و هنوز نقاشی های دل آرا بر دیوار های زندان، در حسرت عدالت گریه می کنند...
در جایی خواندم:"اگر قرار بود که حکم اعدام، اجتماع بهتر و امن‌تری برای‌مان بوجود بیاورد، چرا امروز در این جا هستیم؟."
"کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار در کار در کار می بود"