چون آدمک
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان چیزی برای گفتن نداشت. به طرف آیینه رفت، پیشانی اش را بر آن فشرد، آنقدر محکم تا دیگر چیزی نماند. به جز پنج صندلی برروی یکی دستکشی سفید و روی دیگری یک ارّه. همه چیز راز است/یانیس ریتسوس/ترجمه احمد پوری *عنوان این مطلب برگرفته از اشعار حسین پناهی است احمد پوری در 23فروردین امسال 59 ساله شد( تولدت مبارک ای ترجمان رازها) در چنین روزگاری؟ هیچ! به جز آرزوی روزگاری دیگر روزگاری بهتر...
جایزه ام را به مردمم تقدیم میکنم مردمی که مخالف خشونت هستند و با تمدن ها و فرهنگ های دیگر سر سازگاری دارند" اصغر فرهادی-برنده ی جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی ------------------------------------------------------------------------ بذار تو پاورقی حرف دلمو بزنم: بهتر بود آقای فرهادی عزیز به جای "زیر غبار سیاست مخفی شده است" می گفت : مدفون شده است، مرده و مدفون شده است مثل همه ی مردگان که زیر سنگ و گل مدفون می شوند و راه برگشتی ندارند مثل پدر که رفت و دیگر هرگز برنگشت مگر در رویاهای شبانه ام اما روشنایی صبح، ما را از خواب خوش می پراند و واقعیت محتوممان را به رخمان می کشد. "فرهنگ غنی ایرانی" دیگر برایم عبارتی خنده دار شده است کاش هرگز بیدار نمی شدم. کاش... منم! اجازه ی ورود می خواهم. "من دری ندارم." سنگ می گوید. *چقدر دوست داشتم ببینمت شیمبورسکای بزرگ! چه حیف شد که رفتی و ندیدمت! آه... من بوشوم کتابه دنبال که جهانه چاکنم/ غم مردم بخورم تاریخ و منطق بدانم
خوب که فکر می کنم، هرگز کسی را تمام و کمال دوست نداشته ام همیشه چیزی مانع می شد تا به آن یگانگی ناب برسم خوب که فکر می کنم، تنها تر می شوم جامم که تهی می شود، خوب فکر می کنم پرکن پیاله را... که تا یکدم بیاسایم...
1 مرگ به اشاره میپرسد کدام است و ما شگفتزده، لال، به چهرهی هم نگاه میکنیم. میپرسد کدام است. بر میدارد شما را در سبدی میگذارد و دور میشود. 2 نه کنگرهها نه جایزهها نه نام شهیدش که دهان تو را شفا میبخشید هیچیک ثمری نبخشید مرگ آمد و دانش او تنها در حد خواندن نامتان بود. 3 شما اکنون با مرگ سفیدتان تنهایید نه صدای کودکتان را باز میشناسد نه صدای کلیدتان که در کف ناشناسی میگرید مرگ، اجارهبها بود برای خانهی زندگی که مدام چکه میکرد. 4 این همه دوستدار هم نباشید مرگ شما را یک تن میبیند شما را یک تن میبرد. 5 مارمولک کور، بر پیکر تو مینشیند، میگوید: راهها همه ناپدیدند اکنون جز راه بستهای که شما روانید. 6 ای عطر پوست تازهی پرتقال چگونه از او محرومید او که خفته به سوی افق میرود و میپندارد عطر شما از خورشید غروب است که به درهی تاریکش میبرد. 7 شبیه درختانی که سقوط میکنند و باد در حفرههای سفیدش، پی بیهودگی میچرخد. اکنون خفتهای و درختهای ایستاده بالای سرت برگهای کتابشان را باز میکنند، میخوانند: "مرثیهای برای بروسان که به پهلو غلتیده است." هماره مست باید بود هرچه هست این است تنها همین ... تا حس نکنید بار هولناک زمان را که شانه ها را خرد و پشت را خم می کند باید هماره مست شوید از چه اما ؟ شراب ، شعر ، تقوا ؟ از هر آنچه بخواهید تنها مست شوید و زمانی اگر بر پلکان قصری بر سبزه زار دره ای در خلوت اندوهبار اتاق از خواب بر خاستید مستی کاستی یافته یا که از سر پریده بود از باد و موج و ستاره ، از پرنده و زمان از هر چه می گریزد و می نالد و می چرخد وز هر چه نغمه می خواند و سخن می گوید بپرسید چه وقتی است باد و موج و ستاره ، پرنده و زمان همه گویند وقت مستی است مست شوید تا برده ی شهید زمان نباشید مست شوید ، هماره مست شوید از شراب ، شعر ، تقوا از هر آنچه بخواهید... پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ، مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟ من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدر هفتمین سالگرد جاودانه شدن حسین پناهی گرامی باد و... و... مجموعه شعر عليرضاعباسي توسط انتشارات آهنگ ديگرمنتشر شد: همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من
نهال فراموش ناگاه قد می کشد بالا می رود بالا می رود و سر به ماه و ستاره ها می ساید. پرنده ی ناگهان بیدار شده در شاخسارانش نمی داند شادی کند یا بگرید. عمر چنین که به بالا بر می شود دل چه کند! بهار۶۴/ محمد شمس لنگرودی/ خاکستر و بانو خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟ تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد که ایام نماند گو نه دل باش و نه ایام - چه خواهد بودن؟ باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش اعنبار سخن عام چه خواهد بودن؟ پیر میخانه همی خواند معمایی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن؟ بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل تا جزای من بدنام چه خواهد بودن؟ در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است - ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین، پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراءالطبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند، کسی پی خواهد برد؟ بوف کور / صادق هدایت(تهران28بهمن1281 - پاریس 19فروردین1330) تصویر پیکر بی جان صادق هدایت چند روز بعد از خودکشی اش در آشپزخانه ی پر شده از گاز در آپارتمان کوچک اجاره ای اش چه آرام به خواب رفته... آیا روزی به اسرار...کسی پی خواهد برد؟ آه ای صدای زندانی! آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی! ای آخرین صدای صداها! قسمتهایی از شعر"کسی که مثل هیچکس نیست" از فروغ فرخزاد/ و این شعر با صدای برادرش فریدون، عجب شنیدنی است! / دیروز سالمرگ فروغ عزیز و یگانه بود/ روح بلندش شاد و آزاد هيأت داوري بخش ويژهي پنجمين دورهي جايزهي شعر خبرنگاران متشكل از: مانا آقايي، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهنام، سهراب رحيمي و الياس علوي پس از بررسي و ارزيابي نزديك به 60 مجموعهي منتشرنشده از شاعراني كه تاكنون كتاب به چاپ نرساندهاند، 13 نفر را به عنوان نامزدهاي بخش ويژه معرفي كردهاند. همانگونه كه در اطلاعيههاي قبلي اعلام شده، اين بخش شامل شاعراني ميشود كه تا اين زمان مجموعهي شعري به چاپ نرساندهاند. اسامي 13 نامزد بخش ويژه به ترتيب حروف الفبا عبارت است از: 1- رمضان ابري، 2- پاكزاد اجرايي، 3- مهرداد احمدي، 4- امان پويامک (اهل افغانستان)، 5- مريم ترنج، 6- ستار جانعليپور، 7- منيره حسيننژاد، 8- ليلا حكمتنيا، 9- زينب صابر، 10- حافظ عظيمي، 11- رضا مرتضوي، 12- مجيب مهرداد (اهل افغانستان)، 13- مريم ورشويي. دوستان خوبم این روزها درگیر امتحاناتم، به زودی به پاسخ مهربانی هایتان خواهم آمد. میان مردمی که حدودن می خرند و حدودن می فروشند در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها و بخار پیشانی ام، حیرت هیچکس را بر نمی انگیزد. حسین پناهی/ سلام.خداحافظ ایران که روی پیراهن سبزش سیاه پوشیده بود و اخبار تماشا می کرد، دیروز صحنه های اعتراض تونسِ بی پناه را دید صحنه های باتوم، لباس شخصی، خشونت پلیس و گاز اشک آور ... اشکش در آمد. چقدر شبیه پارسال خودش بود... از دیروز تا بحال آرام نمیگیرد داغش تازه شده مدام از سهراب کشی پارسال می گوید، می نالد، به سینه می کوبد و نفرین می کند... "باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سیاهپوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند" / آخربازی،احمد شاملو از آسمان : برف ریخت ... هواپیما ریخت ... جان ریخت ... انسان امروز در انتظار گودو/ساموئل بکت طرحی که در ذهنم نقش می بندد، بسیار زیبا و یگانه است اما نقشی
که روی کاغذ پیاده می کنم، روگرفت ناقصی از آن طرح و ایده ی ذهنی است و این همیشه ناراحت
و مایوسم می کند. برای هرچه نزدیک شدن آن طرح کامل آرمانی(ذهن) به این نقش ناقص واقعی(عین)،چه باید
کرد،مشکل کجاست، چاره چیست! هیچ انسان برجسته ای در طول تاریخ با علاقه و اشتیاق صرف؛با
هوش و استعداد صرف؛با حسرت خوردن و و دشنام دادن صرف؛ یا با خیال بافتن و لبخندزدن
و انتظار کشیدن صرف ، به جایگاه رفیعی که
مستحقش بوده نرسیده است. نام ها طفیلی عملکردهایشان هستند. تا دست به عمل خاصی نزده
باشیم،نامی از ما جاودان نخواهد ماند. من اگرسال های سال برنازبالش خود بخوابم و رویا ببافم،چه
اتفاقی در عالم واقعیت رخ خواهد داد! هر چه رویاها زیباتر، حسرت محقق نشدنشان
بیشتر و من بیمارتر خواهم شد، بیماری که خسته و گریان به استقبال مرگ می رود. همین
و فقط همین! آرمانگرایی بدون عملگرایی نتیجه اش همین است. برای باز یافتن سلامتی
ام چاره ای ندارم جز آنکه چشم هایم را به عالم واقعی باز کنم و سر از نازبالش حسرت
و رویا بردارم. در روزگاری که هیچ پیامبری نیست،منتظر کدام معجزه ای نشسته
ام! هر روز،روزی یگانه و تکرار ناپذیر است، زندگی بسیار کوتاه است ، فرصتی یگانه و
بی نظیر. تا از کفم نرفته دریابمش. با چشم باز نگاهش کنم این واقعیت است و حقیقتی
فراتر از این برای من وجود ندارد. عمر می گذرد...هر صبح، آفتاب بالا می آید و اصلن برایش مهم
نیست که من در خواب باشم یا نیاز به تاریکی داشته باشم و شب فرا می رسد بی آنکه
منتظر اجازه ی من باشد. موهایم رنگدانه هایشان را یکی یکی می بازند و سفید می شوند
و من در آینه هر روز از تغییر چهره ام تعجب می کنم. آنچه در توان من است،تسلط بر
زمین و زمان نیست. این که ساعت خانه ام را خواب نگه دارم چیزی از گذر زمان کم نمی
کند. چاره ای جز رویارویی با واقعیات ندارم. حالا که دنیا کار خودش را می کند من هم بر خیزم و دست به
کار خودم شوم خلاقیتم را چاشنی عملم کنم دست به کار شوم برای آموزش خودم برای
پرورش خودم. زندگی کوتاهم را به دست خودم بسازم. قدر آزادی های محدود خود را
بدانم. باید توانمند شوم باید فن آفرینش را بیاموزم باید استعداد
خدا بودن را که در من نهفته است، پرورش دهم تا شکوفا شود. آنچه باعث شکل گیری
واقعیتی بر مبنای آرمانی می شود،تلاش و تکاپو برای توانمند شدن است؛ کسب مهارت ها
و پرورش قوا.(خیلی شعاری شد!چطوری فاصله ی میان شعار و عمل را بردارم! ) هنوز آن طرح زیبا و یگانه در ذهنم هست، کاری که از من بر می
آید چیست! باید قلمو و رنگ و بوم تهیه کنم و چند جلسه ای برای کسب
مهارت، کلاس یکی از اساتید نقاشی را که قبولش دارم، انتخاب کنم خب لازمه ی اینها
پول است باید پول داشته باشم دنبال کار می گردم می گردم می گردم و می دانم که خسته
و شکسته در نهایت مجبورم سرکاری بروم که هیچ ربطی به من و اندیشه و علاقه ام ندارد
اما این موضوع متوقفم نمی کند می دانم که راه رسیدن به آنچه دوست دارم همین راه
سخت است پس ادامه می دهم سر کار می روم حقوق می گیرم ابزار نقاشی می خرم . سرکار
می روم حقوق می گیرم در کلاس نقاشی استاد محبوبم ثبت نام می کنم. سر کار می روم
حقوق می گیرم نقاشی یاد می گیرم نقاشی می کشم تمرین و تکرار...متوقف نمی شوم ادامه
می دهم پیش می روم پیش می روم و خلاصه روزی می توانم طرح و طرح های ذهنی زیبایم را به راحتی روی بوم پیاده کنم تا به واقعیتی
عینی تبدیل شوند. آن وقت می توانم نام خودم را انسان بگذارم انسان آفریننده،انسان
خلاق، انسان صاحب اثر، صاحب معجزه... که به روایت حسین پناهی: "معجزه ی هنر،تاثیر است" و
اصلن معجزه ی انسان، تاثیر است. "ای معجزه ی خاموش..."
چقدر غریب!
هیچ کس نه آدرسی ازش داشت نه شماره تلفنی
با اینکه می دونستم حوالی تجریش خونه داره توی تجریش هم از هرکی می پرسیدی نمی دونست یا اصلا اسمشو نشنیده بود
وقتی ادبیات فارسی توی کشور فارسی زبان خودمون اینهمه غریب و بدبخت و بی کس و کار و مرده است چه انتظاری داریم که شاعران و نویسندگانمان جهانی شوند؟
چند نفر از شاعران بزرگ دنیا شاملو و فروغ و سهراب و نیما را می شناسن؟
اگه خیام را هم فیتس جرالد ترجمه نمی کرد الان هیچکی نمی شناختش
نمی دونم برای این غربت باید چه کرد شاید باید زبان را خوب آموخت و به فکر معرفی خودمون به جهان افتاد اما بازم چه جوری؟
چقدر دست ما کوتاهه و نخل خرما چقدر بلنده!
دلم گرفته...
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک،خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش
سیمین عزیزم! راحت شدی از این همه غربت و ت ن ه ا ی ی...
خدا حافظ عزیزم
تا ابد آرام بخواب
( گلهای رنج / شارل بودلر / ترجمه محمد رضا پارسایار / انتشارات هرمس )
*برگرفته از وبلاگ ارزشمند امیرحسین محمدی
امروز
وقتی سرش روی دستهای من بود،
ناگهان جان داد!
سفیدپوشان ضدعفونی اما
از راه رسیدند
و با هزار مایع بی رنگ، به رگهای سوراخ سوراخ آن دستهای استخوانی ،
ضربان قلب پدر دوباره خط خطی شد.
نفسش که به زور اکسیژن برگشت،
نفس راحتی کشیدم،
خیس هق هق ...
و قانع شدم که زندگی،
چه به آسانی، مرگ می شود
و مرگ،
چه به دشواری، زندگی !
شورش علیه بیْ بی ام بود:
لینک دانلود کتاب شعر علی فتحی مقدم

من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ...
و مثل آن کسی ست که باید باشد ...
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد ...
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله ی کشتارگاه ، که خاک باغچه هاشان هم خونی ست
و آب حوض هاشان هم خونی ست
و تخت کفش هاشان هم خونی ست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند ...
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت ...
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
انسان انتظارهای بی پایان است
گویی زندگی خود را هر روز صبح به روزی دیگر به تعویق می اندازد
آرزوهای او زنجیره پوچی است که تا بی پایان جهان ادامه می یابد
و این است که به زندگی او معنا می دهد
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه ...هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
(سهراب سپهری)
| Design By : Pars Skin |

